ابو سعید خدری، از صحابه پیامبر صلی الله علیه و آله که مورد قبول اهل سنت می باشد می گوید:
سَأَلْتُ رَسُولَ اللَّهِ عَنْ قَوْلِهِ تَعَالَى قالَ الَّذِی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتابِ قَالَ ذَاکَ وَصِیُّ أَخِی سُلَیْمَانَ بْنِ دَاوُدَ فَقُلْتُ یَا رَسُولَ اللَّهِ فَقَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ قُلْ کَفى بِاللَّهِ شَهِیداً بَیْنِی وَ بَیْنَکُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتابِ قَالَ ذَاکَ أَخِی عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِب
از پیامبر صلی الله علیه و آله پرسیدم منظور از «الَّذِی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتابِ» [8] چه کسی است؟ حضرت فرمود: منظور وزیر برادرم سلیمان بن داوود (آصف بن برخیا) است. عرض کردم: منظور از «مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتابِ» کیست؟ حضرت فرمود: منظور برادرم علی بن ابیطالب علیه السلام است.[9]
در اینجا لازم است به حدیثی اشاره کنیم که در آن تفاوت «عِلْمٌ مِنَ الْکِتابِ» با «عِلْمُ الْکِتابِ» بیان شده است:
عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ قَالَ الَّذِی عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتابِ هُوَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ. وَ سُئِلَ عَنِ الَّذِی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتابِ أَعْلَمُ أَمِ الَّذِی عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتابِ فَقَالَ مَا کَانَ عِلْمُ الَّذِی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتابِ عِنْدَ الَّذِی عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتابِ إِلَّا بِقَدْرِ مَا یَأْخُذُ بَعُوضَةٌ بِجَنَاحِهَا مِنْ مَاءِ الْبَحْرِ
از امام صادق علیه السلام که ایشان فرمودند : آن که «عِلْمُ الْکِتابِ» نزد اوست همان امیرالمومنین علیه السلام است. و از ایشان پرسیدند : آیا آن که «عِلْمٌ مِنَ الْکِتابِ» دارد اعلم است یا کسی که «عِلْمُ الْکِتابِ» نزد اوست؟ حضرت فرمودند : علم کسی که نزد او «عِلْمٌ مِنَ الْکِتابِ» است نسبت به کسی که «عِلْمُ الْکِتابِ» نزد اوست فقط به اندازه آن چیزی است که پشه با بالش از آب دریا بر می دارد. [10]
در روایات دیگری از حضرت صادق علیه السلام آمده است که «عِلْمُ الْکِتابِ» نزد همه ائمه علیهم السلام است :
عَنِ الصادِقِ فی قَولِه «کَفى بِاللَّهِ شَهِیداً بَیْنِی وَ بَیْنَکُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتابِ» قَالَ : إِیَّانَا عَنَى وَ عَلِیٌّ أَوَّلُنَا وَ أَفْضَلُنَا وَ خَیْرُنَا بَعْدَ النَّبِیِّ
از امام صادق علیه السلام در تفسیر این آیه ، ایشان فرمودند : مقصود ما هستیم و البته علی بن ابیطالب علیه السلام اولین نفر از ما و افضل و شایسته ترین از ما بعد رسول الله صلی الله علیه و آله است.[11]
عَن عَبدِاللهِ بنِ کَثیرٍ عَنِ الصّادِقِ علیه السلام أَنَّهُ وَضَعَ یَدَهُ عَلی صَدرِهِ ثُمَّ قالَ عِندَنا وَ اللهِ عِلمُ الکِتابِ کُمَّلاً.
از عبدالله کثیر از امام صادق علیه السلام روایت شده است که حضرت دست بر سینه خود گذاشت و فرمود: قسم به خدا که تمامی علم کتاب نزد ما اهل بیت است. [12]
[8]سوره نمل ، آیه 40
[9]وسائلالشیعة ، جلد 27 ، صفحه 188
[10]بحارالأنوار ، جلد 35 ، صفحه 429 از تفسیر قمی
[11].الکافی ، جلد1 ، صفحه 229
[12]مجمع البیان به نقل از آیات الولایه در فضائل امیرالمومنین علی علیه السلام
http://s4.picofile.com/file/7914633117/26m_entezar.pdf.html
-----------------
صندوق صدقات
از حرم حضرت معصومه سلام الله علیها بیرون آمدم کتبی را که به دفتر امانات داده بودم تحویل گرفتم و به راه افتادم البته جمعیّت موج می زد وتاکسی گیر نمی آمد مجبور شدم چند میدان دیگر بروم درد کمر امان را برید ایستادم تا شاید تاکسی بیاید امّا خبری نبود که نبود صندوق صدقات
مرا به خود جلب کرد پنجاه تومان نذرش کردم ناگهان دیدم تاکسی پیدا شد مرا چند میدان برد وپیاده کرد باز هرچه صبر کردم تاکسی نیامد دوباره پنجاه تومان نذرش کردم ناگهان دیدم تاکسی پیدا شد مرا به میدان قائم عج برد این بار حساب دستم آمده بود و مسیر خیلی طولانی تر، صد تومان نذرش کردم همان لحظه اتوبوس پیدا شد و به اندازه یک نفر جای خالی داشت وقتی یزد پیاده شدم نه پولی داشتم ونه صندوقی دیدم ولی تاکسی پیدا شد راننده گفت به منزل که رسیدی وجه آن را بپرداز
درسنگرنگهبانی نشسته بودیم علی اصغر رو به دشمن بر سطح آب خیره شده بود و من رو به بدنه ی خاکریز . کار آسانی داشتم ایست اسم شب ولی در دل شب همه خودی نیستند و من هم تجربه کافی ندارم از دور فردی نمایان شد. قیافه چهارشانه خدای من این مرد با عراقی ها مونمی زند. گفتم: ایست توجّهی نکرد. دوباره گفتم : ایست توجّه نکرد. دستم روی ماشه بود. گفتم : اسم شب ؟ جواب نداد . ماشه را فشار دادم اسلحه شلیک نکرد. خدایا این اسلحه که سالم است چرا شلیک نمی کند دیگر دیرشده بود نارنجکی بسویم پرتاب کرد خود را بر روی زمین انداختم هرچه صبر کردم منفجر نشد ناگهان دیدم محسن می گوید برخیز کلوخ که منفجر نمی شود از خوشحالی این که او را نکشته بودم بغل کرده به تمام سر و صورتش بوسه زدم . گفتم : چرا اسلحه شلیک نکرد گفت برای اینکه درحالت ضامن است. چند روزی بود که قرآن یادش می دادم یک روز عراقی ها هرچه داشتند بر روی خاکریز خالی کردند آرام که شد شنیدم محسن شهید شده است خداوند او وتمام شهدا را با شهدای کربلا محشورکناد
شهید یوسفی
یک روز برای آبتنی به حوض شرکت رجایی رفته بودیم که ناگهان عباسعلی دست روی سرم گذاشت و تا نفس های آخر رهایم نکرد به همین خاطر با او قهر کرده بودم کتاب حرفه و فن تمام شده بود و بچّه ها شیرینی خریده بودند سید محمود ماجرای قهر من و عباسعلی را به دبیر حرفه و فن گفت و ایشان ما را آشتی دادند
دوست خوبی بود در تیراندازی مهارت عجیبی داشت البته دوچرخه سواری را هم به من آموخت خدا می داند چقدر حسرت آن روزها را می خورم
خداوند او را با شهدای کربلا محشور کناد