مطالب مش حسن

حقّ مسلّم

امتیاز کاربران

بااین مثال ساده که یادگاری از آقای قرائتی است می توان ثابت کرد که حتّی یک قطره آب هم نباید به چادرملو برده شود فرض کنید مسافری در اتوبوس بخواهد سیگاربکشد اگر همه رضایت بدهند ولی یک نفر مخالف باشد او حق ندارد سیگاربکشد یا دریک کشتی فردی بخواهد زیرپای خودش را سوراخ کند چنین اجازه ای چه از نظر عقلی چه عرفی ندارد حال سؤال این است که سازمان آب ازکدام کشاورز بهابادی چنین اجازه ای را گرفته است آنان که دم ازقانون می زنند بدانند حقوق اولیّه انسانی هیچ نیازی به قانون ندارد آبی که کشاورز استفاده می کنند قریب هشتاد درصد آن به سفره های زیر زمینی باز می گردد درحالی که آبی که برده شود نه تنها برنمی گردد بلکه پس از استفاده به پساب تبدیل شده و مخرّب محیط زیست خواهد بود

-----------------------

بودجه های دریافتی باید صرف تحقیقات در جهت باروری ابرها و خرید تجهیزات لازم گردد

**************

سیل توفنده

امتیاز کاربران

سیل توفنده

درمجاورت زمینهای کشاورزی شرکت وحدت یک ردیف قنات بود و در آنطرف قنوات جادّه ای، کشاورزان در کنار قناتها به پهنای چندمتری سیل بند زده بودند

 البته هنوز سیل بند اصلی شهر ایجاد نشده بود غاصبی محمودنام همراه زمینهای

 مجاورجادّه ،جادّه را هم به مردم فروخته بود و البته تا شکایت کشاورزان به

نتیجه برسد چند سالی طول می کشید وصد البته حوادث طبیعی دراختیار صاحب

طبیعت هستند همان خدایی که رود نیل راشکافت تا حضرت موسی ع و

یارانش ازآن عبور کردند و فرعونیان را غرق ساخت

بیستم تیرماه بود و به فکر هیچ کس خطور نمی کرد سیل بیاید

امّا سیل توفنده آمد و بعداز عبور از زمینهای کشاورزی بموئیّه وارد سیل بند

 شرکت وحدت شد تمام زمینهایی که صاحبانشان  جادّه را غصب کرده بودند

 زیر گل ولای رفت ومگر آدمی به این آسانی درس عبرت می گیرد

خلاصه بیش از دوسال طول کشید تا غاصبان محکوم شدند و البته ناراحتی های

 فراوانی برای مرحوم پدر ایجاد می کردند و کاش زنده بود واین شور و شعور امروز مردم را می دید خداوند ایشان و دیگر کشاورزانی که

 اسیرخاکند غریق رحمت بی انتهایش بفرماید

صندوق صدقات + پیراهن آبی

امتیاز کاربران

 

 

 

صندوق صدقات

از حرم حضرت معصومه سلام الله علیها بیرون آمدم کتبی را که به دفتر امانات داده بودم تحویل گرفتم و به راه افتادم البته جمعیّت موج می زد وتاکسی گیر نمی آمد مجبور شدم چند میدان دیگر بروم درد کمر امانم را بریده بود ایستادم تا شاید تاکسی بیاید امّا خبری نبود که نبود صندوق صدقات

مرا به خود جلب کرد پنجاه تومان نذرش کردم ناگهان دیدم تاکسی پیدا شد مرا چند میدان برد وپیاده کرد باز هرچه  صبر  کردم تاکسی نیامد دوباره  پنجاه تومان نذرش کردم ناگهان دیدم تاکسی پیدا شد مرا به میدان قائم عج برد این بار حساب کار دستم آمده بود  مسیر خیلی طولانی تر بود، صد تومان نذرش کردم همان لحظه اتوبوس پیدا شد و به اندازه یک نفر جای خالی داشت وقتی یزد پیاده شدم نه پولی داشتم ونه صندوقی دیدم ولی تاکسی پیدا شد  راننده گفت به منزل که رسیدی وجه آن را بپرداز

-----------------
درسنگر نشسته بود که خمپاره ای بسویش می آید و او را زخمی می کند فرمانده به غلامرضا می گوید او را به عقب ببر و ... مادر صدها کیلومتر از او فاصله دارد دامادش را فرامی خواند زن عمو چه شده نمی دانم ولی اتّفاقی افتاده است باید خبری از او بگیری چشم ولی چند روزی طول می کشد خوب است به پسرخاله زنگ بزنیم پیگیر شود هنوز چند روزی از انتقال به بیمارستان پورسینای رشت نگذشته که پرستار صدایش می زند برو گوشی را بردار باتو کار دارد مادر صدایش راکه می شنود کمی آرام می گیرد ده روز می گذرد و او مرخّص می شود از راه که می رسد برایش گوسفندی قربانی می کنند و مادر خوابش را تعریف می کند پیراهن آبی به تن کرده بودی و ... فهمیدم زخمی شده ای خدا را شکر که زنده ای او می گوید اگر غلامرضا مرا به عقب نبرده بود معلوم نبود که زنده بمانم خدایا هرکجاهست در پناه خودت محافظت بفرما